تونستی بخون

نگاه کن چه باحاله

ببین ؟

قابل توجه بانوان

یکی از مهیج ترین تفریحاتِ آقایون
تماشای پارکِ دوبل بانوان است!

تبلت

طبق آخرین اخبار باید به جای کلمه ناملموس "تبلت"

باید بگوییم: رایانک دست مالیدنی l:

کلاس

ترور شخصیتی

یکی از دوستام عاشق یه دختره شده بود و خیلی دوسش داشت بعد یه مدت دختره پیچوند

دوستم اومد گریه میکرد و میگفت:

عشق و عاشقی دروغه

دیگه میخوام مث تو باشم

عاشق نباشم؛ پست باشم؛ آشغال باشم؛ عوضی باشم  ;(

ینی منو ترور شخصیتی کرد '(

اصن یه وضی ها

شیطون

به شیطون میگن چیکار میکنی؟

میگه: 3 روز تو هفته تو آمریکا و اروپا درس میدم

میگن: خوب بقیه روزا چیکار میکنی؟

میگه: میام ایران! کلاس دارم، دارم ادامه تحصیل میدم!!!! D:

جک

عاشق اون لحظه ای ام که استاد جک میگه و هیشکی نمی خنده.....والا

بهشت

میگن تو بهشت وقتی سر کلاس میخوابی.....استاد میاد پتو میندازه روت!


امامزاده

دقت کردین بیشتر امامزاده ها تو ایرانه!!!

فک کنم اماما بچه هاشونو میفرستادن ایران واسه ادامه تحصیل

شغل مناسب


یه ﺷﻐﻞ ﻭﺍﺳﻪ ﺁﯾﻨﺪﻡ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻢ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻭ ﭘﺮ ﺳﻮﺩ
ﮐﻨﺎﺭ ﯾﻪ ﺑﻼﻝ ﻓﺮﻭﺵ ﻭﺍﯾﻤﯿﺴﻢ
ﻧﺦ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﺳﺎﻧﺘﯽ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﻢ!


آشپزی سخته

ولی میتونین با خلاقیت های کوچیک این کار رو برای خودتون به لذت تبدیل کنین

مثلا من ﺩﯾﺮﻭﺯ ماستو خیار رو بدون خیار درست کردم خیلی هم خوب شد ^.^{-7-}{-7-}{-7-}

تنذ


ﻋﺰﯾﺰﻡ ﭼﺘﻪ؟

ﺳﺮﺩت شده؟

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﺑﻐﻠﻢ؟

(گفتگوی ﺩﯾﺸﺐ من با متکام){-7-}{-7-}{-7-}

حکايت

 پادشاهي با غلامي عجمي در کشتي نشست و غلام، ديگر دريا را نديده بود و محنت کشتي نيازموده، گريه و زاري درنهاد و لرزه براندامش اوفتاد. چندان‌که ملاطفت کردند آرام نمي‌گرفت و عيش ملک ازو منغص بود، چاره ندانستند. حکيمي در آن کشتي بود، ملک را گفت: اگر فرمان دهي من او را به طريقي خامش گردانم. گفت: غايت لطف و کرم باشد. بفرمود تا غلام به دريا انداختند. باري چند غوطه خورد، مويش را گرفتند و پيش کشتي آوردند به دو دست در سکان کشتي آويخت. چون برآمد به گوشه اي بنشست و قرار يافت. ملک را عجب آمد. پرسيد: درين چه حکمت بود؟ گفت: از اول محنت غرقه شدن ناچشيده بود و قدر سلامتي نمي‌دانست، هم‌چنين قدر عافيت کسي داند که به مصيبتي گرفتار آيد.


اى پسر سير ترا نان جوين خوش ننماند 
معشوق منست آن‌كه به نزديك تو زشت است
 
حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف 
از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است 
 
فرق است ميان آن‌كه يارش در بر
 
با آن‌كه دو چشم انتظارش بر در

حکایت مرد لاف زن

یک مرد لاف زن, پوست دنبه‌ای چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبیل خود را چرب می‌کرد و به مجلس ثروتمندان می‌رفت و چنین وانمود می‌کرد که غذای چرب خورده است. دست به سبیل خود می‌کشید. تا به حاضران بفهماند که این هم دلیل راستی گفتار من. امّا ...

شکمش از گرسنگی ناله می‌کرد که‌ ای درغگو, خدا , حیله و مکر تو را آشکار کند! این لاف و دروغ تو ما را آتش می‌زند. الهی, آن سبیل چرب تو کنده شود, اگر تو این همه لافِ دروغ نمی‌زدی, لااقل یک نفر رحم می‌کرد و چیزی به ما می‌داد. ای مرد ابله لاف و خودنمایی روزی و نعمت را از آدم دور می‌کند. شکم مرد, دشمن سبیل او شده بود و یکسره دعا می‌کرد که خدایا این درغگو را رسوا کن تا بخشندگان بر ما رحم کنند, و چیزی به این شکم و روده برسد.

 

عاقبت دعای شکم مستجاب شد و روزی گربه‌ای آمد و آن دنبة چرب را ربود. اهل خانه دنبال گربه دویدند ولی گربه دنبه را برد. پسر آن مرد از ترس اینکه پدر او را تنبیه کند رنگش پرید و به مجلس دوید, و با صدای بلند گفت پدر! پدر! گربه دنبه را برد. آن دنبه‌ای که هر روز صبح لب و سبیلت را با آن چرب می‌کردی. من نتوانستم آن را از گربه بگیرم. حاضران مجلس خندیدند, آنگاه بر آن مرد دلسوزی کردند و غذایش دادند. مرد دید که راستگویی سودمندتر است از لاف و دروغ.

مردی در پوستین

مردی با پوستین خود بر بام مدرسه خفته بود، غلتید و به زمین افتاد و صدای افتادن او بلند شد.شخصی پرسید: این چه صدایی بود؟

 

مرد گفت: پوستینی بود که از بام افتاد گفت: پوستین این طور صدا نمی دهد؟

 

مرد در جواب گفت: بنده هم در جوفش بودم!

طنز

یه مــُــدل خودآزاری هست که آدم عاشق کسی می شه که نمی تونه کوچکترین ارتباطی باهاش داشه باشه !



اصن شترمرغ از اسمش معلومه داره مسخره بازى در میاره.



با داییم رفته بودم موبایل بخریم
داییم به فروشنده میگه: به نظر شما كدوم رنگو بخریم ؟
فروشنده: والا این به سلیقه ی شخصیتون بر میگرده من نمیتونم نظری بدم
داییم: حالا شمااااا اگه بودی كدومو میخریدی؟
فروشنده: چی بگم والا.!!! شما باید بپسندین سلیقه ها متفاوته
داییم: سلیقه ی شما كدومو میپسنده؟
فروشنده: والا من اگر بودم نقره ای رو میخریدم
داییم: پس اگر زحمتی نیست اون مشكی رو به ما بده!...
فروشنده با تعجب گفت ...چرااا مشكی؟!!!!
داییم: اون نقره ایه حتمااااا مشكلی داره كه اصرار داری به مااا بندازیش.



یه مثل جدید هست که میگه:
حق ﺑﻪ حقدﺍﺭ ﻧﻤﯽﺭﺳﻪ
ﺣﻖ ﺑﻪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ، ﺷﺎﻧسدﺍﺭ، ﭘﺎﺭﺗﯽ ﺩﺍﺭ، ﮔﺮﺩﻥ ﮐﻠﻔﺖ ﺩﺍﺭ ﻣیرﺳﻪ !



تو محوطه دانشگاه به دختره میگم خانم پولتون افتاد زمین!
برگشته میگه خر خودتی
منم پولو برداشتم رفتم شارژ خریدم

متاسفانه یه کاسه آش رشته بلاخره تموم میشه...هرچقدم میخوای یواش بخورش اینا سختیای زندگیه ها:((


ته تغاری رو جدی بگیرید, قدرتی داره که پدر خانواده نداره..
بعله..


سوالات رایج مربوط به موبایل:
سال 76: آنتن دهیش چطوره؟
سال 79: چقدر شارژ نگه میداره؟
سال 82: دوربینم داره؟
سال 85: دوربینش چند مگاپیکسله؟صداش چطوره؟
سال 88: تاچه یا از این معمولیاس؟
سال 91 : آندرویده؟
سال 94: هوشمنده یا معمولیه؟
سال 97: اخلاقش چطوره؟
سال 1400: درکت می کنه ؟! یا نه؟
سال 1403 : به اندازه کافی بهت توجه می کنه؟! یا می خوای باهاش به هم بزنی؟؟!!!
و این داستان ادامه دارد.....


یک زن همیشه می بخشه و فراموش می کنه اما هیچوقت نمیذاره تو فراموش کنی که بخشیده و فراموش کرده

حکایت نماز قضا

زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بيش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحيت در حق او زيادت کنند.

 

چون به مقام خويش آمد سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت : ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت : در نظر ايشان چيزی نخوردم که بکار آيد . گفت : نماز را هم قضا کن که چيزی نکردی که بکار آيد.

سپر

ساده دلی به جنگ رفته بود. سپر بزرگی با خود داشت كه برای محافظت از جان خویش برده بود. چندی نگذشت كه از بالای قلعه سنگی بر سرش زدند وبشكستند. دست بر سر شكسته گذاشت و گفت:«مگر كورید؟... سپر به این بزرگی را نمی بینید و سنگ بر سرم می زنید؟! »

وظیفه و تکلیف

روزی پسری بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.

یکی گفت: “پسرک! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟”‌

پسر جواب داد: “اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم.

چاه

ساده دلی را پسر در چاه افتاد. سر به درون چاه كرد وگفت:«پسرجان،جایی مرو تا طنابی آورم و تو را نجات دهم!»

ایول

واقعا

اینم بخون

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

 

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.


مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.


هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "


مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.


مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.


این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی
؟

خیلی جالبه

مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

 

باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:


"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:


"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...


بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"

 

 

دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود

 

کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.

 

به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"

ایول

اینونگاه

پاسخ جالب آسیابان به زاهد

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.
 
زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود».
 
آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.» 

اینو چی میگی


مسافر تاکسی آهسته روی شونه  راننده زد چون میخواست ازش یه

سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود

که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ

کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ

حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما

بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت

این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر

عذرخواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یه ضربه ی کوچولو آنقدر تو

رو میترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه

که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال

رانندهی ماشین جنازه کش بودم…!نیشخند