درباره ی نیکویی قناعت
یکی گربه در خانه ی زال بود که برگشته ایام و بد حال بود
روان شد به مهمان سرای امیر غلامان سلطان زدندش به تیر
چکان خونش از استخوان می دوید همی گفت و از هول جان می دوید
اگر جستم از دسته این تیرزن من و موش و ویرانه ی پیرزن
نیرزد عسل جان من زخم نیش قناعت نکوتر به دوشاب خویش
خداوند از آن بنده خرسند نیست که راضی به قسم خداوند نیست
بوستان سعدی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 11:43 توسط عارف
|